تبليغات X

امروز نیز شنبه‌ای بود مانند شنبه‌های دیگر. مطمئنم از همان روز ازل آدم دلش نمی‌خواسته صبح شنبه‌ای بیدارشود و برود مدرسه یا کلاس یا خدمت یا سر کار یا هر قبرستان دیگر. ساعت ۵:۳۰ بود و هنوز یک ساعتی وقت داشتم برای اینکه به خودم بقبولانم که باید بروم شرکت. به همین خاطر نشستم پشت کامپیوتر تا یک ساعتی خستگی مرگ‌آور ناشی از بیدار شدن در یک صبح شنبه پاییزی یا شاید هم زمستانی را از تنم بیرون کنم و یا لااقل به آن عادت کنم. خوابم نمی‌آمد ولی نمی‌فهمیدم که آیا سرم خیلی سنگین شده یا آن کیبورد لعنتی را از سنگ آسمانی‌ای چیزی ساخته‌اند که اینقدر جاذبه دارد و سر من را به طرف خودش می‌کشد؟!. در همین افکار بودم و سرم فاصله تنه‌ام را تا کیبورد مثل یک پاندول در رفت و آمد بود که دستی را روی پیشانیم احساس کردم و از جا پریدم. مامان با یک لیوان شیر کنارم ایستاده بود و با اینکه می‌داند شیر داغ دوست ندارم ولی لیوان شیر را که داشت مثل دستگاه بخور ازش دود بلند می‌شد به من داد و شروع کرد به غر زدن که باز هم بعد از استخر مراقب خودم نبوده و دوباره خودم را سرما داده‌ام و یک سری شکایت‌های دیگر از کنار و گوشه که در آن وقت صبح سخت می‌شد ارتباطشان را با یکدیگر فهمید و در نهایت گفت بهتر است امروز نروم سر کار چون تب دارم. از شنیدن این جمله آخر زیاد هم بدم نیامد و بر‌آن شدم تا هیچ موضعی نگیرم و از خودم دفاع نکنم و نگویم که “بعد از استخر اتفاقا خیلی هم مراقب بوده‌ام و همیشه آن کلاه کشی بی‌ریخت را که مثل یک سیاهچاله فضایی سیاه رنگ سعی در بلعیدن کلّه‌ام دارد به سرم می‌کشم و الان هم تقصیر من نیست اگر آن ویروس ولگرد مرا برای تفریح خبیثانه‌اش انتخاب کرده است.”

داشتم آماده می‌شدم تا بروم دکتر که زنگ در به صدا در آمد، همیشه عاشق این بوده‌ام که تعداد و مدت زمان صدای زنگ را آنالیز کنم و جواب این سوال را بدهم که “یعنی چه کسی می‌تواند باشد این وقت روز؟” ولی قبل از اینکه بتوانم حدس بزنم مجبور شدم آیفون را بردارم و از خودش این سوال را بپرسم. پستچی بود. همان پستچی محله که عداوت دیرینه‌ای با زنگ خانه ما دارد و تا یک روز بالاخره دکمه زنگ را از جایش در نیاورد آرام نمی‌گیرد.

درون پاکت یک عدد کارت تلفن گذاشته بودند که عکس و مشخصات من روی آن ثبت شده بود و به جای اینکه اسم و رسم شرکت مخابرات روی آن نوشته شده باشد، رویش نوشته بودند: “کارت پایان خدمت دوره ضرورت”

اولین کاری که کردم این بود که سری به تلفن سر کوچه بزنم و کارت مذکور را از همان جهتی که آن مثلث قرمز چاپ شده روی آن نشان می‌داد وارد تلفن کنم تا ببینم کارت پایان خدمت مذکور، بعد از این همه فداکاری و ایثار در راه وطن چقدر اعتبار دارد:

“کارت غیر مجاز است”

نوشته شده در ۹۰/۹/۲۶

پی نوشت:

فقط اینو بگم که کارت مذکور اصلا هم بی مصرف نیست، اتفاقا خیلی هم کوچیک و خوش دسته. مثلا میشه باهاش گیتار زد یا مثل توی فیلما درِ یه سوئیت رو دزدکی باهاش باز کرد یا اینکه میشه گرد و خاک روی میز رو تمیز کرد!! یا برای کشیدن خط صاف ازش استفاده کرد یا اگه سگ یا گربه ای چیزی داشته باشی میتونی کارتت رو پرت کنی تا سگه بره برات بیاره و کلی خوشحال بشه و برات دم تکون بده و واق واق کنه بعد تو دوباره کارت رو دورتر پرت کنی یا مثلا وقتی میری کوه و توی همه سوراخ سمبه ها رو می‌گردی و چاقو پیدا نمیکنی میتونی با کارتت پنیر ببری یا باهاش کره روی نون بمالی و هزار تا استفاده دیگه…

    آذر ۲۴, ۱۳۹۰ | در: روزانه

    سلام سوسیس!

    چند شبی‌ست در حالی‌که مشغول خواندن “کافه پیانو”ی فرهاد جعفری هستم به ناگاه دچار این توهم می‌شوم که یکی از حروف متعلق به کلمه‌ای از پاراگراف میانی صفحه‌ی سمت چپ کتاب، از جایش تکانی می‌خورد و شروع می‌کند به حرکت کردن روی سطور، و با اینکه این اتفاق هر شب تکرار می‌شود ولی هنوز یاد نگرفته‌ام عادت کنم به این که این جنبنده سیاه رنگ، یکی از حروف الفبا نیست که جان گرفته باشد و بخواهد از زندگی جدیدش لذت ببرد، بلکه همان مورچه هر شب است که معلوم نیست چه از جان من و کتابم می‌خواهد. شاید آمده سلامی بکند و بعد هم برود دنبال کارش و اصلا هم از این نمی‌ترسد که با ضربه ناشی از شتاب گرفتن انگشت سبابه ام وقتی از کمند انگشت شست کنده می‌شود او را وادار به پروازی ناخواسته کنم و یا کتاب را آنچنان محکم ببندم که آن مورچه واقعا تبدیل به یکی از همان حروف چاپی شود و کلمه‌ای را ناخوانا کند. ولی شاید او هم مورچه‌ی تنهایی باشد که فهمیده در این خانه من کم خطرترین انسانی هستم که می‌تواند او را از تنهایی در آورد، شاید هم کاغذ‌های کتاب مذکور را از گیاه خاصی ساخته‌اند که جزو مواد اولیه یکی از عطرهای لوکس در دنیای مورچگان به حساب می‌آید و از این رو‌ست که هر شب وقتی کتاب ورق می‌خورد با استشمام رایحه برآمده از کاغذ، دلش هُرری می‌ریزد و بی‌اختیار خودش را به کتاب می‌رساند تا با مالیدن بدنش به صفحات کاغذ، بوی گند عرقش را که به‌خاطر حمل بارهای سنگین روی بدنش مانده از بین ببرد. شاید هم هیچ کدام از این‌ها نباشد، یعنی نه آن مورچه دلش به حال تنهایی من می‌سوزد و نه کاغذهای کتاب ویژگی خاصی در مجذوب ساختنش دارند. اصلا شاید این منم که هر شب نادانسته جلوی مسیری مهم ولی کم رفت و آمد متعلق به مورچه‌ها می‌نشینم، مسیری که هر چند ساعت مورچه‌ای رهگذر آن است و از دیدن انسانی که راه را بند آورده لابد تعجب می‌کند ولی وقتی کتاب را می‌بیند به وجد می‌آید چون از دور سطور کتاب را مثل صف‌های منظمی از همنوعانش می‌بیند و با خوشحالی به طرف کتاب می‌دود و انتظار دارد که همه آن حروف، مورچه‌وار به بدرقه‌اش بیایند و از دور برایش دست تکان دهند ولی وقتی خودش را به روی صفحه کاغذ می‌رساند تازه می‌فهمد که ای دل غافل، دارد به مورچه‌ای پیر تبدیل می‌شود که چشمانش دیگر فرق بین نوشته‌های کتاب و همنوعانش را تشخیص نمی‌دهند.

    از فردا سعی میکنم جای دیگری کتاب بخوانم تا مبادا کتابم با احساسات مورچه‌ای بازی کند.

      آذر ۱۵, ۱۳۹۰ | در: روزانه

      Candlelight Whispers

      دودِ شمع‌هایی که می‌افروختی، دعایم را تا خود دروازه‌های بهشت بالا می‌بُرد. تا همان‌جا که نجواهای همیشگی‌ام اذن ورود نداشتند و این بار عبورشان را وام‌دار پاکیِ دل تو خواهند بود.

       

        آبان ۲۰, ۱۳۹۰ | در: روزانه

        I’m Not There

        زندگی همیشه داره یواشکی از کنارمون رد میشه، بیشتر وقت‌ها بعد از اینکه از کنارمون می‌گذره همون‌طور که پشتش به ماست سرش رو برمی‌گردونه و از روی شونه نگاهی به سایه ما میندازه و پوزخند میزنه. گاهی وقت‌ها اصلا متوجه عبورش نمی‌شیم، گاهی وقت‌ها هم که بادِ شنلش به صورتمون می‌خوره و می‌فهمیم که از کنارمون گذشته، به روی خودمون نمیاریم، مثل وقتی که سربازیم تموم شد، خیلی هم خوشحال شدم که داره از کنارم رد میشه. ولی گاهی وقت‌ها … گاهی وقت‌ها خودش که رد میشه، دست تو رو هم می‌گیره و با زور با خودش می‌بره، هرچی دست و پا می‌زنی فایده ای نداره. وقتی به خودت میای، می‌بینی دوباره تو رو از کسی که دوستش داری دور کرده. گاهی وقت‌ها اونقدر سریع تو رو با خودش می‌بره که یادت میره همه چیز رو با خودت بیاری… گاهی وقت‌ها دلت رو جا میذاری.

          آبان ۵, ۱۳۹۰ | در: روزانه, فیلم

          The Notebook

          بعضی روزا کلاً حال آدم گرفته‌ست، حالا می‌خواد اون روز یه روز معمولی باشه یا حتی هزار تا اتفاق خوب هم بیفته، دلش این حرفا حالیش نیست، نفسش به سختی از کنار بغض بیرون میاد و چشمهاش مرتب بهونه‌ی خیس شدن می‌گیرن. شاید هیچ دلیل خاصی نداشته باشه شاید هم یه جور حساسیت فصلی یا دلتنگی ویروسی باشه …
          اینجور وقتا شاید تنها کاری که بشه کرد اینه که از بین اون شونصد تا فیلمی که تا حالا ندیدی، دنبال یه چیزی بگردی که یه کم احساساتت رو قلقلک بده… The Notebook

            تیر ۲۶, ۱۳۹۰ | در: روزانه

            The Lost Weekend

            یک لباس نیمه عریان که با یک بند به پشت گره می‌خورد و یک کلاه مسخره که شبیه کلاه نانواهای فیلم‌های خارجی بود. اعتماد کردن به یک بند برایم کمی سخت بود برای همین احساس می‌کردم که چیزی تنم نیست، یاد داستان آن پادشاه و لباس جدیدش افتادم، منتظر این بودم که پسر بچه‌ای از بین آن همه چشم که در راهرو با ترحم بدرقه‌ام می‌کردند بلند شود و فریاد بزند:” این پسره رو نیگا، هیچی نپوشیده”

            یک طبقه رفتیم بالا، انتهای سالن روی در نوشته شده بود “ورود ممنوع”، پرستاری که همراهم بود مثل قاچاقچی‌های انسان که مکزیکی‌ها را از مرز رد می‌کنند من و مدارکم را به پرستار دیگری سپرد و خودش برگشت. گوشه آن کلاه مسخره را به نشانه تشکر تکان دادم و به دنبال پرستار جدید سوار بر تخت رفتیم به سمت اتاق عمل. دست فرمانش زیاد خوب نبود، خیلی هم تند می‌رفت، این را می‌شد از تعداد مهتابی‌های سقف که در واحد زمان از جلوی چشمم عبور می‌کردند فهمید. خوشبختانه تخت خوبی بود و چرخ‌ها و سیستم تعلیق خوبی داشت.

            وقتی چشم‌هایم را باز کردم و آن بسته‌بندی را روی دماغم دیدم فهمیدم که عمل تمام شده. هیچ نظری نداشتم که کی بیهوش شده‌ام و گفتگویمان با متخصص بیهوشی تا کجا پیش رفته بوده، باید خیلی کِنف شده باشد که یکهو وسط گفتگوی به آن مهمی تنهایش گذاشته‌ بودم و با خود آرزو کرده که ای کاش کمی دیرتر بیهوشم می‌کرد تا بفهمد بالاخره آخر آن ماجرا چه می‌شود، شاید هم بعد از اینکه مرا بیهوش کرده، همه با هم گفته‌اند: آخیش، بالاخره خفه شد.

            ۵۴% از کسانی که طی این چند روز به عیادتم آمدند اصلا نمی‌دانستند که کجایم را عمل کرده‌ام و بیشتر حرف‌هایشان در مورد رونق جراحی بینی در ایران بود و انتظار داشتند در پس آن باند‌ها و چسب‌ها بینی برد پیت نهفته باشد. ۳۸% با کنجکاوی و علاقه خاصی سوال مشترکی را می‌پرسیدند که نشان دهنده لطافت و عطوفت دوستان و البته میزان محبوبیت من بود: ” اگه الان یه نفر با مشت به دماغت بزنه چی میشه؟!“  ۲۳% با بیان کردن مطالب پزشکی مختلف از قبیل مراحل جراحی سینوس و حساسیت‌های آن و نقش سینوس‌ها در کنترل قند خون و ارتباط آن‌ها با کبد، و…، اطلاعات حکیمانه خود را به رخ ما کشیدند.

            از اینجا به بعد را کسی مجبورتان نکرده بخوانید،

            اگر از دست دادن اینترنت وایرلس بیمارستان را به حساب نیاوریم، بدترین قسمت این ماجرا باز کردن پانسمان یا بهتر بگویم در آوردن آن چیزهایی (تامپون) بود که در بینی‌ام گذاشته بودند و دماغم را شبیه یک ۵ بزرگ کرده بود. روی تخت دراز کشیدم. نفس عمیقی کشیدم و با چشم به دکتر اشاره کردم که آماده‌ام. دکتر شروع به کشیدن کرد، احساس کردم میله انعطاف‌پذیری در مجرای بینی شروع به حرکت کرد، فکر نمی‌کردم بیشتر از ۲ یا ۳ سانتی‌متر باشد ولی وقتی به همین اندازه بیرون آمد و روی لبم گرمای خیسش را احساس کردم فهمیدم که با یک اژدهای گرم، مرطوب، لیز و لزج طرف هستم که تا آن بالا بالاهای پیشانی نفوذ کرده و چه بسا یک دور هم دور مغزم پیچیده و وقتی دکتر دمش را گرفته و بیرون می‌کشد، در میان چرک و خون و آن مایع لزج دست و پا می‌زند تا بیرون نیاید و با دندان‌هایش مغزم را گاز می‌زند و صدای قیژ قیژ کشیده شدن چنگال‌هایش در حفره بینی‌، روحم را می‌خراشد. این چند ثانیه برایم بیشتر از یکسال طول کشید ولی بالاخره آن لعنتی بیرون آمد. نمی‌خواستم چشمم بهش بیفتد، سرم شروع به درد گرفتن کرده بود و گوش‌هایم سوت می‌کشید. چشمم را بستم تا نفس راحتی بکشم که تازه یادم آمد در برنامه خلقت، خیلی از اعضا بدن به‌صورت جفت آفریده شده‌اند و متاسفانه سوراخ بینی هم از این قاعده مستثنی نیست، هنوز یکی دیگر باقی مانده و دکتر پنس به دست منتظر اشاره من است…

              کتاب این روزها

              گور به گور


              amir afshar's favorite books »
              }
              ?

              یا بخت و یا اقبال